دلا بگذر ز دنیا تا ز عقبی عیش جان بینی

در این عالم بچشم دل بهشت جاودان بینی

چه از دنیا گذر کردی و در عقبی نظر کردی

بیا گامی فراتر نه که اسرار نهان بینی

دو منزل را چه طی کردی سمند عقل پی کردی

بیا با ما به میخانه که تا پیر مغان بینی

بروی پیر ما بنگر که تا چشمت شود روشن

ز دست پیر ساغر گیر تا خود را جوان بینی

چه‌چشمت‌گشت‌ازاو بینا وشد سرمست ازآن صهبا

قدم نه در ره عشاق تا جان جهان بینی

جهانرا جان شوی آنگه شوی اقلیم جانرا سر

شوی از جان جان آگه حقیقت را عیان بینی

شود عرش‌ازبرایت فرش و گردد جسم بهرت جان

شود ظلمت همه نور و زمین را آسمان بینی

شوی در عشق حق فانی بمانی جاودان باقی

چه فیض از ما سوای حق نه این بینی نه آن بینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:48  توسط مهدی  | 

ای همه هستی زتو پیدا شده. خاک ضعیف از تو توانا شده.

زیرنشین علمت کاینات .ما بتو قائم چو تو قائم بذات

هستی تو صورت پیوند نی .تو بکس و کس بتو مانند نی

آنچه تغیر نپذیرد توئی .وانکه نمردست و نمیرد توئی

ما همه فانی و بقا بس تراست .ملک تعالی و تقدس تراست

خاک به فرمان تو دارد سکون. قبه خضرا تو کنی بیستون

جز تو فلکرا خم چوگان که داد .دیک جسد را نمک جان که داد

چون قدمت بانک بر ابلق زند .جز تو که یارد که اناالحق زند

رفتی اگر نامدی آرام تو .طاقت عشق از کشش نام تو .

تا کرمت راه جهان برگرفت. پشت زمین بار گران برگرفت

گرنه زپشت کرمت زاده بود .ناف زمین از شکم افتاده بود

عقد پرستش زتو گیرد نظام .جز بتو بر هست پرستش حرام

هر که نه گویای تو خاموش .به هر چه نه یاد تو فراموش

به ساقی شب دستکش جام تست .مرغ سحر دستخوش نام تست

پرده برانداز و برون آی فرد .گر منم آن پرده بهم در نورد

عجز فلک را به فلک وانمای .عقد جهانرا زجهان واگشای

نسخ کن این آیت ایام را .مسخ کن این صورت اجرام را

حرف زبانرا به قلم بازده .وام زمین را به عدم بازده

ظلمتیانرا بنه بی نور کن .جوهریانرا زعرض دور کن

کرسی شش گوشه بهم در شکن .منبر نه پایه بهم درفکن

حقه مه بر گل این مهره زن. سنگ زحل بر قدح زهره زن

دانه کن این عقد شب‌افروز را .پر بشکن مرغ شب و روز را

از زمی این پشته گل بر تراش. قالب یکخشت زمین گومباش

گرد شب از جبهت گردون بریز .جبهه بیفت اخبیه گو برمخیز

تا کی ازین راه نوروزگار. پرده‌ای از راه قدیمی بیار

طرح برانداز و برون کش برون. گردن چرخ از حرکات و سکون

آب بریز آتش بیداد را .زیرتر از خاک نشان باد را

دفتر افلاک شناسان بسوز. دیده خورشید پرستان بدوز

صفر کن این برج زطوق هلال .باز کن این پرده ز مشتی خیال

تا به تو اقرار خدائی دهند .بر عدم خویش گوائی دهند

غنچه کمر بسته که ما بنده‌ایم .گل همه تن جان که به تو زنده‌ایم

بی دیتست آنکه تو خونریزیش .بی بدلست آنکه تو آویزیش

منزل شب را تو دراز آوری .روز فرو رفته تو بازآوری

گرچه کنی قهر بسی را ز ما.روی شکایت نه کسی را ز ما

روشنی عقل به جان داده‌ای .چاشنی دل به زبان داده‌ای

چرخ روش قطب ثبات از تو یافت. باغ وجود آب حیات از تو یافت

غمزه نسرین نه ز باد صباست .کز اثر خاک تواش توتیاست

پرده سوسن که مصابیح تست. جمله زبان از پی تسبیح تست

بنده نظامی که یکی گوی تست .در دو جهان خاک سر کوی تست

خاطرش از معرفت آباد کن .گردنش از دام غم آزاد کن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:39  توسط مهدی  | 

درجهانی که خورشید اندر شمار ذره است           خودرا بزرگ بینی شرط ادب نباشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:32  توسط مهدی  | 

سلام دوستان امیوارم حالتون خوب باشه که بایدم خوب باشه 

من تازه این وبلاگ رو راه اندازی کردم امیدوارم حمایتهای شما عزیزان بتونه منو دراین راه بیشتر کمک کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:7  توسط مهدی  |